ز ما قبول کن درد دل مجازی را

امروز دیگر صحبت از حقیقت ندارم که هرچه هست مجاز شده است.اصلا برای حقیقت هم ، مجازی برگزیده ایم.

نسبت ما با حقیقت آنقدر معکوس شده که حتی حالات چهره و شکلک های صورت مان هم مجازی ست. ما اینجا با شکلک «بغض» و «گریه» و «لبخند» و «خنده» به بیان احساساتمان می پردازیم. رفت و آمدها و عبور و مرورمان مجازی ست. مجازی راهی هیئت می شویم، مجازی روضه می شنویم. مجازی گریه می کنیم و مجازی اشک می ریزیم. عادت کرده ایم مجازی ندبه بشنویم و مجازی ناله کنیم. حتی عادت داریم به اینکه مجازی دعای فرج بخوانیم و مجازی منتظر باشیم.

  در این دنیای مجازی، ما را گریزی نیست از اینکه مجازی با شما سخن بگوییم و برایتان نامه بنویسیم. از ما قبول کن این درد و دل ها و این نامه های مجازی را. از ما قبول کن نیت حقیقی این نامه های مجازی را. نامه هایی که شاید باری کم کند از کوله بار سنگین دلتنگی که حاصل از فراق شماست. و هر از گاهی، وا گویه کنیم که چه بر سر دل ما می آید در گذر جمعه های ساکت و بی صدا. و برایتان بگوییم که غروب های خونین و بی رحم جمعه، چه می کند با دیدگان ما.

بی تو و حتی بی یاد تو


دلم می سوزد؛ برای خودم برای تمام لحظه هایی که بی تو گذشت
بی تو و حتی بی یاد تو
برای لحظاتی که غرق بودم در مهربانی تو؛بی هیچ منتی
دلتنگم حضرت مهربانی برای لحظه دیدنِ گنبدت
برای خجالت حین خواندن اذن دخول ات
برای دل سپردن به نوای نقارخانه ات
برای آرامشِ گوهرشادی ات
و برای سبک شدن بعد از زیارتت....

کربلای تو نهایت عشق است




اصلا نمی دانم چگونه سر صحبت را باز کنم. راستش نمی دانم چگونه حرفم را بی مقدمه آغاز کنم. پای کدام آیه بشارت را وسط بکشم اول کار. کدام حدیث نفَس قدسی تو را واسطه قرار دهم. شعر کدام شاعر شیرین سخن را مطلع کلامم کنم. کدام بیت کدامین شعر عاشقانه را پیش پای حضورت تقدیم و به یمن قدومت قربانی کنم. نه، انگار نمی شود، من نمی توانم. آخر از کلمات کدام جمله ی کلیشه ای کمک بگیرم که محبت را با حرف به حرف نامت بخش کنم تا همینطور بی مقدمه و بی هوا بگویم: «دوستت دارم..». اثبات این ادعا جگر شیر می خواهد. می دانم مخاطب اگر تو باشی، دیگر نمی شود این جمله را با مرکب سیاه و با قلم نی نگاشت. در روزگاری که حنای دوستت دارم ها دیگر رنگی ندارد، برای اثبات محبت به تو، نامه فدایت شوم دل را سرخ تر از نامه های دیگر باید نوشت و مهر و موم کرد. گفتن «دوستت دارم» به تو را با قلم استخوان و به جوهر سرخ جاری در رگ ها باید روی ورق پاره های تاریخ نوشت. حق با شماست. ما گاهی حرف هایمان دو تا می شود سر کوچه مردانگی. ما عاشق نیستیم. ما لیاقت نداریم. ما آدم های بیش از حد ساده ای هستیم. باشد، همه این ها قبول. اما تو را ساده پیدا نکرده ایم تا به همین سادگی رهایت کنیم. اصلا محال است قبل از آنکه فدایت شویم و در راهت سر و دست و دل و پای را ببازیم، دستی دستی فدایت کنیم.

اینها را که گفتم و نوشتم که نه خیلی قبل ها تر از این در ذهنم بودند،همگی چکامه ای از لذت عشقی است که در هیئت آموخته ام.اما چه کنم هنوز ناپاکم.باید پاک و منزّهم کنی تا لایق تو شوم.

ملتمس دعا