خودمان میتراشیم و خودمان هم عبادتش می کنیم...

وقتی پست"همین هم که می گویم عنایتی ندیده ام دروغی فاحش است" را که نوشتم،حیفم آمد این مطلب را هم در نقد خودم نگویم

 قال اتعبدون ما تنحتون(صافات)

خودمان می تراشیم و خودمان هم عبادتش می کینم

عبدش می شویم و دست و پایمان را می بندیم برایش ...

عشق با این تعلقات،نمی شود ...

همین

همین هم که می گویم عنایتی ندیده ام ، دروغی فاحش است !

آخر دیگر دست خودم نیست که از دل شادی بگویم.مگر می شود شاد بود با این دل؟

مگر می شود بارها صدای هَل مِن ناصر ارباب را از گلوی دلسوختگانش،شنید و باز هم شاد بود؟مگر می شود؟!

گفتم ایام شعبان و عید است بهتر است چند بیتی از حضرت ولیعصر(عج) بر روی این صفحه مجازی دل بارگذاری کنم.اما دیدم نمیشود اقا.باید عاشق بود تا از معشوق گفت.باید معشوق را حاضر ببینی تا وصفش را نمایی.اما هیهات که با این دل و چشم بشود رخ یار دید.

ثانیه ها،دقایق،ساعات و ... اصلا همه عمر دارد می گذرد اما خبری نیست که نیست.چه خوش گفت که بنشین برلب جوی و گذر عمر ببین.من نه غمگینم از گذر عمر،که همه دلتنگی ام از ندیدن هاست.

چرا ما نسل سوخته شده ایم اصلا؟چرا باید ندیده،از شنیده ها خوش وصفی کنیم؟

ولی فکر میکنم باید کمی معقولانه تر بیاندیشم.

مگر حضرت به آن مرد عاشق پیشه در دکّان آن قفل ساز نفرمود که شما خوب باشید،من خودم به سراغتان می آیم؟

پس دیگر کار تمام است نباید از زمانه و نسل و این چیزها گله مند باشم.حتما خوب نبوده ام که عنایتی ندیده ام.

هرچند همین هم که می گویم عنایتی ندیده ام دروغی فاحش است! که هر چه دارم به "یُمنِه رُزِقَ الوَرا" ست.

عطر پررنگ چایی روضه

انگار همین دیروز بود


خانه پیرزن ته کوچه

پشت یک تیر برق چوبی بود

پشت فریاد های گل کوچک

واقعا روزهای خوبی بود


پیرزن هر دوشنبه بعد از ظهر

منتظر بود در زدن ها را

دم در می نشست و با لبخند

جفت می کرد آمدن ها را


 روضه خوان محله می آمد

میرزا  با دوچرخه آهسته

مثل هر هفته باز خیلی دیر

مثل هر هفته سینه اش خسته


"ای شه تشنه لب سلام علیک"

ای شه تشنه لب...چه آوازی

زیر و بم های گوشه ء دشتی

شعرهای وصال شیرازی

 


می نشستیم گوشهء مجلس

با همان شور و اشتیاقی که...

چقدر خوب یاد من مانده

در و دیوار آن اتاقی که -


 

یک طرف جملهء"خوش آمده اید

به عزای حسین"بر دیوار

آن طرف عکس کعبه می گردد 

دور تا دور این اتاق انگار


 گوشه گوشه چه محشری برپاست

توی این خانهء چهل متری

گوش کن! دم گرفته با گریه

به سر و سینه می زند کتری


عطر پر رنگ چایی روضه

زیر و رو کرده خانهء اورا

چقدر ناگهان هوس کردم

طعم آن چای قند پهلو را


 تا که یک روز در حوالی مهر

روی آن برگ های رنگا رنگ

با تمام وجود راهی کرد

پسری را که برنگشت از جنگ


 هی دوشنبه دوشنبه رد شد و باز

پستچی نامه از عزیز نداشت

کاشکی آن دوشنبهء آخر

روضهء میرزا گریز نداشت


 پیرزن قطره قطره باران شد

کمی از خاک کربلا در مشت

السلام و علیک گفت و سپس

روضهء قتلگاه اورا کشت


 مربع

تاهمیشه نمی برم از یاد

روضهء آن سپید گیسو  را

سالیانی است آرزو دارم

کربلای  نرفتهء او را


عاریه ای از سید حمیدرضا برقعی

ایمان به خدا

هيچ كودكي نگران وعده بعدي غذايش نيست


چون به مهرباني مادرش ايمان دارد


اي كاش......


من هم مثل او به خدايم ايمان داشتم.


مولا جان مِن باب "انت المولی و انا العبد" به ما برسید که ...

لعنت به ناکجا آبادی که مرا از خانه و کاشانه مولایمان دور کرد. شرم باد بر آنکه مرا از سر سفره بی رنگ خدا راند و به سر سفره رنگارنگ خود فرا خواند. هر جا بروم و هر چقدر دور شوم، باز هم برمی گردم سر خانه اول. مرا از تو راه فراری نیست، که تنها در مأوای امن توست که پر از اطمینانم. پس بگذار این را هم بگویم که دور از تو هر کجا که قرار بگیرم، باز بی قرارم. غیر از آغوش مهربانی تو در هیچ کجا، آرامش یافت می نشود.در عمر کوتاه خود چشیدم آنچه را لایق چشیدن بود اما مولاجان چه کنم که تهیدستم و گهگاهی نه از روی عمد که جهالتا سراغ غیر می گیرم.

مولا جان می خواهم خودم را به یک سفر دور و دراز ببرم شاید شبیه رویاهای کودکانه ام.می خواهم آن روزی را تصور کنم که مولایم سیدالشهدا(علیه السلام)به نقل تاریخ محل رجوع شیعیان بودند...

... با هزار شرم و آه ، منتظر کنار در می مانم تا شاید که نه خود آقا، بلکه غلامی از غلامان حضرت بنا به حاجتی قصد خروج از منزل را داشته باشند.آرام ولی آنگونه که خودم را سائل نشان دهم کنار در منتظر می مانم.

خدای من درست می بینم خود حضرت برای نماز یا نمی دانم چرا قصد عزیمت از منزل را دارند خودم راگم می کنم نمی دانم چه بگویم یا از کجا شروع کنم لکنت زبان گرفته ام نه؛ زبانم بند آمده است خدایا حضرت نزدیکتر می شوند اما من انگار سال هاست که حرفی نزده ام حنجره ام خشک شده است دیگر نای نفس کشیدن هم ندارم.شاید این هم رسمی نانوشته از روزگار است که هر کس محضر حضرت شرفیاب می شود با حنجره خشکیده قصد فریاد زدن دارد.آری شنیده ام که لب ها و حنجره های خشکی در صحرای غاضریه فریاد لبیک می گفتند.

بماند؛ که احساس می کنم این حرف ها سنگین و نانوشتنی است برای من. با آمدن ایشان بی اختیار رویم را به سمت دیوار می کنم منی که خود را لایق صحبت با ایشان نمی دانستم حال چگونه با زبان بی زبانی از درد دل درونم برایشان سخن بگویم.نه کار اشتباهی بود اصلا شاید بهتر بود نمی آمدم.اصلا منی که قادر به تکلم نیستم چراآمده ام.صدای پای ایشان نزدیکتر می شود.نه اشتباه نمی کنم اینبار صدای نفس های حضرت را هم حس می کنم.دستی آرام بر روی شانه ام قرار می گیرد دیگر هیچ نمی خواهم دستی که آرام بخش قلب متلاطم زینب(سلام الله علیها)بود سنگینی سال ها را از دوشم برداشت حتی اگر زبانم باز هم نشود دیگر غصه ای ندارم.اما نه ؛ هنوز سفر رویایی و روحانی من تمام نشده است زبانم باز می شود با همین زبان کودکانه ام می خواهم درد دل کنم ولی نه!این بار دیگر زانوانم توان ایستادن ندارند بی اختیار می نشینم و می گویم مانند همان کودکی که شکایت همه را به پدرش می برد و می گویم که برای چه آمده بودم ...

.

.

.

امروز نه تقصیر من است که اینگونه گستاخانه از تشرّف غیر حقیقی ام گفتم که اصلا دنیا ؛ دنیای مجاز شده است .اما به فرض اینکه این تشرف انجام شده بود آیا جز این بود که من برای تمام عمر بیمه می شدم و همه گذشته ام پاک می شد و همه آینده ام نیز البته به اذن حضرت حق و عنایت حضرت ارباب خالی از تعلق و عصیان می شد؟

مگر نه این است که در اذن دخول حرم های مطهرتان می فرمائید که شما حیّ هستید و جواب سلام زائر را می دهید؟پس حتما نیز نیک می دانید که چه غوغایی است در این دل

مولا جان مِن باب "انت المولی و انا العبد" به ما برسید که ژنده پوشی و گستاخی عبد برای حضرت مولی نپسندیده است.

آتش از تو و خاکستر از من...

 بسوزان هر طریقی میپسندی که آتش از تو و خاکستر از من...


گویا هنوز باور زینب نمیشود

بر سینه ی امام ...

بماند بقیه اش!

 

از یک نفر چقدر غنیمت گرفته اند!

در دست هر کدام ...

بماند بقیه اش!

 

پیراهنی که فاطمه با گریه دوخته

در بین ازدحام ...

بماند بقیه اش!

 

راحت شد از ح س ی ن همین که خیالشان

شد نوبت خیام ...

بماند بقیه اش!

 

 

السلام علی الشیب الخضیب...

بماند بقیه اش!

بماند بقیه اش!

بماند بقیه اش!

    بماند بقیه اش! ...

وامی از وبلاگ talaeyeh

یک نوشته تلگرافی


یک نوشته تلگرافی برای امامم:



 "گاهی در زندگی

وقتی متوجه می شوی

که از تمام تسبیح

یک رشته نخ مانده

توی دستت!"


آقا جان من هم دیر کردم

دیرتر از همیشه

نمی خواهی ندای المستغاثم را جواب دهی!

اگر بهتر از شما را می شناختم به درگاه ایشان پناهنده می شدم اما

تهی دستم آقا جان