لعنت به ناکجا آبادی که مرا از خانه و کاشانه مولایمان
دور کرد. شرم باد بر آنکه مرا از سر سفره بی رنگ خدا راند و به سر سفره رنگارنگ خود
فرا خواند. هر جا بروم و هر چقدر دور شوم، باز هم برمی گردم سر خانه اول. مرا از تو
راه فراری نیست، که تنها در مأوای امن توست که پر از اطمینانم. پس بگذار این را هم
بگویم که دور از تو هر کجا که قرار بگیرم، باز بی قرارم. غیر از آغوش مهربانی تو در
هیچ کجا، آرامش یافت می نشود.در عمر
کوتاه خود چشیدم آنچه را لایق چشیدن بود اما مولاجان چه کنم که تهیدستم و گهگاهی
نه از روی عمد که جهالتا سراغ غیر می گیرم.
مولا جان می خواهم خودم را به یک سفر دور و دراز ببرم شاید شبیه
رویاهای کودکانه ام.می خواهم آن روزی را تصور کنم که مولایم سیدالشهدا(علیه
السلام)به نقل تاریخ محل رجوع شیعیان بودند...
... با هزار شرم و آه ، منتظر کنار در می مانم تا شاید که نه خود آقا،
بلکه غلامی از غلامان حضرت بنا به حاجتی قصد خروج از منزل را داشته باشند.آرام ولی
آنگونه که خودم را سائل نشان دهم کنار در منتظر می مانم.
خدای من درست می بینم خود حضرت برای نماز یا نمی دانم چرا قصد عزیمت
از منزل را دارند خودم راگم می کنم نمی دانم چه بگویم یا از کجا شروع کنم لکنت زبان
گرفته ام نه؛ زبانم بند آمده است خدایا حضرت نزدیکتر می شوند اما من انگار سال
هاست که حرفی نزده ام حنجره ام خشک شده است دیگر نای نفس کشیدن هم ندارم.شاید این
هم رسمی نانوشته از روزگار است که هر کس محضر حضرت شرفیاب می شود با حنجره خشکیده
قصد فریاد زدن دارد.آری شنیده ام که لب ها و حنجره های خشکی در صحرای غاضریه فریاد
لبیک می گفتند.
بماند؛ که احساس می کنم این حرف ها سنگین و نانوشتنی است برای من. با
آمدن ایشان بی اختیار رویم را به سمت دیوار می کنم منی که خود را لایق صحبت با
ایشان نمی دانستم حال چگونه با زبان بی زبانی از درد دل درونم برایشان سخن بگویم.نه
کار اشتباهی بود اصلا شاید بهتر بود نمی آمدم.اصلا منی که قادر به تکلم نیستم
چراآمده ام.صدای پای ایشان نزدیکتر می شود.نه اشتباه نمی کنم اینبار صدای نفس های
حضرت را هم حس می کنم.دستی آرام بر روی شانه ام قرار می گیرد دیگر هیچ نمی خواهم
دستی که آرام بخش قلب متلاطم زینب(سلام الله علیها)بود سنگینی سال ها را از دوشم
برداشت حتی اگر زبانم باز هم نشود دیگر غصه ای ندارم.اما نه ؛ هنوز سفر رویایی و
روحانی من تمام نشده است زبانم باز می شود با همین زبان کودکانه ام می خواهم درد
دل کنم ولی نه!این بار دیگر زانوانم توان ایستادن ندارند بی اختیار می نشینم و می
گویم مانند همان کودکی که شکایت همه را به پدرش می برد و می گویم که برای چه آمده
بودم ...
.
.
.
امروز نه تقصیر من است که اینگونه گستاخانه از تشرّف غیر حقیقی ام
گفتم که اصلا دنیا ؛ دنیای مجاز شده است .اما به فرض اینکه این تشرف انجام شده بود
آیا جز این بود که من برای تمام عمر بیمه می شدم و همه گذشته ام پاک می شد و همه
آینده ام نیز البته به اذن حضرت حق و عنایت حضرت ارباب خالی از تعلق و عصیان می
شد؟
مگر نه این است که در اذن دخول حرم های مطهرتان می فرمائید که شما حیّ
هستید و جواب سلام زائر را می دهید؟پس حتما نیز نیک می دانید که چه غوغایی است در
این دل
مولا جان مِن باب "انت المولی و انا العبد" به ما برسید که
ژنده پوشی و گستاخی عبد برای حضرت مولی نپسندیده است.