
آقا جان من اذعان دارم به بی توفیقی های روزافزونم.من که خود معترفم
به روسیاهی ام،اما مگر نه اینکه تو در نزد خدا وجیهی؟!پس به آبرویت آبرویم را
بخر.تو خود بگو که در این فراق چه چاره کنم تا تب بی تابی ام فروکش کند؟
آقا جان هر روز من بی مزه تر از دیروز است ؛ آیا هنوز هم می گویی صبر
چاره ساز است؟
آی ... رضای هر لحظه زندگی من؛من بی اندازه دلتنگم.چه کنم که می لنگم
از این همه بار سنگین دلتنگی ام.
آقا جان حالم از ندیدن ضریح عشقت ، زارتر از ابر بهارست.هوس نیمه شب غمگین
گوهرشاد را دارم.
آقاجان حرمت دروازه ای است به سوی بهشت اعلی و پلی و گذرگاهی است به
سمت ملکوت
آقا جان می شود پایم را بست حرم سلطانی ات کنی؟
می گویند:هنوز مشهدت بروبیایی دارد و هنوز بازار رضایت شلوغ و
پرازدحام است.هنوز پنجره فولادت حاجتمندانی از جنس آهن دارد که نه به حاجت های خود
که به بزرگی کرمت دل خوشند.آقا راست است که هنوز زائرانت نذورات می دهند و
نمک می گیرند؛برخی اما با دست های خالی نمک گیر سفره کرامتت شده اند.هنوز کبوتران
مامنی آسمانی و آهوان ضامنی زمینی دارند و ...
اما من مثل گوهرشاد غمگینم و مثل نقاره خانه ات محزون.آقا جان بیماری
روحی ام حاد شده است علاوه بر این تپش قلب گرفته ام.قلبم مریض است.آیا در طب
الرضایت شفای من یافت می شود؟
آن مریض عاشق پیشه را طبیبی
عیادت کرد و گفت قلبش مریض است.می گویند آن عاشق گفت طبیب حاذقی بود!این قلب،سال
هاست که بیمار! است.
آقاجان هنوز هم بی صبرانه منتظر دعوت کریمانه ات نشسته ام.نکند که
کلاس من به مهمانی ات نمی خورد و ترس آبروریزی در بین سایر مهمانانت را داری!
الحق که حق داری نگران بی حیایی های من باشی.که نبود اگر چنین؛مهمان
سفره کریمانه ات می شدم.
میدانی اصلا چقدر گذشته از آخرین سلام و خداحافظی اشکانه
من؟