صفای غریب

شعر و هیات برای من یعنی پرواز

پرواز تا تو یاحسین...

چه میشود با دلم؟خودم هم نمی دانم

آنقدر فهمیده ام مینویسم هر آنچه تو بخواهی ایهاالعزیز ....

راستی آقای خوبی ها!

این روزها انگشتانم هم تشنه اند...

تشنه لمس شبکه های ضریحتان...

دلم لک زده برای گوشه دنج هیئت باصفایی که کسی نشناسدت و کسی کاری به کارت نداشته باشد

و تو باشی و خودت و یک بغل صفا از خزانه غیب حسین(علیه السلام)

و بعد سر فرصت و از سر طیبت بنشینی و یک دل سیر گریه کنی...

دلم یه بغل گریه می خواهد.

یک دوجین هق هق...

یک خروار لرزش شانه ...

دلم

حسیــــــــــــــــن

می خواهد....

علاج غصه های طولانی

هر جا غصه دار شدی استغــــفار کن...

استغـــفار امـــان انسان است.

به این کاری نداشته باش که چرا محـــزون شدی.

اذیتت کرده اند؟

گنـــاهی کرده ای؟

بعضی وجود خودشان را گنـــاه میدانند.

شما میگویی چرا من درست کار نمیکنم، او خودش را گناه میداند.

محزون که شدی استغـــفار کن...

همانطور که وقتی خـــطا میکنی همه صــدمه میخورند، 

استغـــفار هم که میکنی به همه نفــع میرسانی.

چه غـــم خودت چه دیگری را داری استغـــفار کن...

(حاج اسماعیل دولابی)

بلوغ یک گلابی

"تو نمی توانی دیگران را وادار کنی تا دوستت بدارند، تنها می توانی دوست داشتنی باشی."

اکثر آدم های موفق دنیا ، کسانی هستند که هوش اجتماعی بالایی دارند، نه کسانی که صرفا هوش درسی داشته و نمرات عالی می گیرند. آدم هایی که در روابط خود با دیگران ، مراعات اخلاق ، انصاف و شرایط را می کنند.آنها را می بینند و برایشان فکر میکنند.

مثل همانی که قبل از شروع به خوردن ، فکر میکند که دست دیگران هم به غذا می رسد ؟ می گوید ، برای شما اول بکشم؟  وقتی در حال رانندگی حس میکند که اتومبیلی می خواهد به چپ بپیچد ، به او راه می دهد تا بتواند رد شود. در خانواده فکر میکند همسرش با چه امید و آرزویی پا به زندگی او گذاشته است و از خود می پرسد: " من برای پیشرفت و نشاط او چه کمکی می توانم بکنم؟"

سعی می کند در نقش های مختلف خود، فرزند خوب، پدر خوب، مادر خوب،همسر خوب،کارمند،رئیس و شهروندی خوب باشد.

هرکه این "بلوغ" اجتماعی را پیدا کند، دوست داشتنی می شود." 

"بلوغ یعنی "رسیدن"

بلوغِ یک گلابی این است که طعمش، رنگش ، عطرش...را همزمان به عالم ارائه دهد.

بلوغ یعنی موجود،آن فلسفه ای را که از بهر او ایجاد شده است ، آن را ارائه بدهد...

من می گویم که ما، هیچ به فلسفه ی وجودیمان فکر کرده ایم؟؟!

باید به خودما بقبولانیم که ، تا از "کودکی مان" دست بر نداریم ، بالغ نمی شویم

"لا ینال بولایتنا الا بورع"...

ورع یعنی " پاک، خالص و زلال شدن...مثبت اندیش بودن..."

خلق، اطفالند جز مست خدا         نیست بالغ، جز رهیده از هوی

بی زکات روح کی یابی زکی       تا نرستی تو ز دنیا ، کودکی!

راز خــــون

در عالم رازی ست که جز به بهای خون فاش نمی شود ...

وقتی گیری به کار و زندگیتان می خورد

مرحوم دولابی(ره) می گفت هر وقت در زندگی گیری برایت پیش آمد،بدان آن مشکل از طرف خداوند است.با این اوصاف نمی دانم وقتی مثل این روزها که درگیر خودم و مشغله های روزمره زندگی شده ام،باید شاکر خدا باشم که با من کاری داشته! و یا نگرا ن گناهانم که باز هم گریبانم را گرفته؟

همان بزرگ(آقای دولابی)می فرمود در مواقعی که به مشکل می خورید با خدا خلوت کنید و بدانید که چه شده است.با کمی تامل در احوالات خودم متوجه میشوم که بهتر است گیرهای روزانه زندگی ام را به حساب گناهکاری ها و دوری از آستان اهلبیت _علیهم السلام)بگذارم چون با این خمره پر از گناهم گمان نمی برم خداوند را با من کاری باشد!

اما امیدوارم و دعا می کنم که خدا مرا هم پاکیزه بپذیرد

راستی شما وقتی گیری به کار و زندگیتان می خورد شاکر خداوند هستید و یا شاکی از خدا؟

سلام و خداحافظی اشکانه

آقا جان من اذعان دارم به بی توفیقی های روزافزونم.من که خود معترفم به روسیاهی ام،اما مگر نه اینکه تو در نزد خدا وجیهی؟!پس به آبرویت آبرویم را بخر.تو خود بگو که در این فراق چه چاره کنم تا تب بی تابی ام فروکش کند؟

آقا جان هر روز من بی مزه تر از دیروز است ؛ آیا هنوز هم می گویی صبر چاره ساز است؟

آی ... رضای هر لحظه زندگی من؛من بی اندازه دلتنگم.چه کنم که می لنگم از این همه بار سنگین دلتنگی ام.

آقا جان حالم از ندیدن ضریح عشقت ، زارتر از ابر بهارست.هوس نیمه شب غمگین گوهرشاد را دارم.

آقاجان حرمت دروازه ای است به سوی بهشت اعلی و پلی و گذرگاهی است به سمت ملکوت

آقا جان می شود پایم را بست حرم سلطانی ات کنی؟

می گویند:هنوز مشهدت بروبیایی دارد و هنوز بازار رضایت شلوغ و پرازدحام است.هنوز پنجره فولادت حاجتمندانی از جنس آهن دارد که نه به حاجت های خود که به بزرگی کرمت دل خوشند.آقا راست است که هنوز زائرانت نذورات می دهند و نمک می گیرند؛برخی اما با دست های خالی نمک گیر سفره کرامتت شده اند.هنوز کبوتران مامنی آسمانی و آهوان ضامنی زمینی دارند و ...

اما من مثل گوهرشاد غمگینم و مثل نقاره خانه ات محزون.آقا جان بیماری روحی ام حاد شده است علاوه بر این تپش قلب گرفته ام.قلبم مریض است.آیا در طب الرضایت شفای من یافت می شود؟

آن مریض عاشق  پیشه را طبیبی عیادت کرد و گفت قلبش مریض است.می گویند آن عاشق گفت طبیب حاذقی بود!این قلب،سال هاست که بیمار! است.

آقاجان هنوز هم بی صبرانه منتظر دعوت کریمانه ات نشسته ام.نکند که کلاس من به مهمانی ات نمی خورد و ترس آبروریزی در بین سایر مهمانانت را داری!

الحق که حق داری نگران بی حیایی های من باشی.که نبود اگر چنین؛مهمان سفره کریمانه ات می شدم.

میدانی اصلا چقدر گذشته از آخرین سلام و خداحافظی اشکانه من؟

راه حل روسیاهی


روزهای زیادی است که در سرم سودای زیارت حضرتش را می پرورانم.بماند که همین سودای زیارتی هم که دارم از صدقه سر خودشان می باشد که اگر نبود این محبت "چه می آمد سرم ، گر این نبودی"؟اما این روزها دیگر این سودای زیارت رنگ دیگری دارد.رنگ ادای دین دارد.از خودم متعجبم که هنوز زنده ام و این گستاخی ها را می شنوم!

خدایا چه شده است که در زمان ما هم می خواهی با مصیبت امتحانمان کنی؟

چرا بعد از قرن ها هنوز هم باید ما غصه دار حریم حضرت ابا عبدالله باشیم؟

خدایا عباس حسین کجاست که ببیند چه هتاکی ها که به حرم خواهرش زینب نمی شود؟

خدایا حبیب کجاست که برای استواری دل زینب(سلام الله علیها)رقص شمشیر راه بیاندازد و از همت جوانان بگوید؟

خدایا کجا هستند جوانانی که یکی به یک برای دفاع از حرم امامت با شیدایی پا در میدان بنهند؟

الهی؛

شاهد باش که در این وانفسای روزگار که از هر سو ندای طبل جنگ می شنوم برای دفاع از حریمت و حرمت لحظه شماری می کنم.

الهی شاهد باش که آماده نثار خونم برای دفاع از حرم عمه سادات می باشم.

نکند من هم چون عبدالله حُرّ باشم و در واپسین ساعات عاشورا امامم را تنها گذارم!

این ها همه ندای روسیاهی من است که از نای قلمم بیرون می ریزد.گفته اند که آبروی رفته جبران نمی شوداما من معتقدم یک راه جبران دارد! و آن هم خون است.

الهی به حق امّن یُجیب عمه سادات توفیق خدمت با خونم در راه دینت را نصیبم فرما

آمین

اینجا آخر دنیاست!

به نظر من اینجا آخر دنیاست!من کسی - که خودش رو علی نام گذاشته و دوست داره تائب هم باشه- از کنج این اتاق کوچک و تاریک و از بلند پروازی قلمم می خواهم فریاد درونم را به همه کسانی که طالب شنیدن هستند,برسانم

نه؛اصلا اهل موعظه نیستم که اگر هم باشم این دلستان مجازی من جای موعظه نیست.فقط قصد دارم که از خودم بگویم.از خودی که خیلی بیخود است.از خودی می گویم که اگر جای خدا بودم, خودم را به سخت ترین بلاهای ارضی و سماعی گرفتار می کردم.

اما خوب که فکرش را می کنم هیچ مادری نیست که بتواند ناراحتی فرزندش راتحمل کند.شاید خدای من مرا با همان حس مادرانه , تحمل می کند.نه اصلا زبان و قلمم قاصراز آن است که از بلندی و بزرگی و لطف و عنایت و بخشش و خلاصه همه خوبیهای خدا , بگویم.همان بهتر که از حال نزار خودم بنویسم.

گرفتار نفس سرکشم هستم.عمری خجالت دوری از ارباب را دارم که هنوز هم نتوانسته ام خود را  ولو مجالی به حضرتش نزدیک کنم.می دانم که این دوری از من است و نه ازدوست.که خود ایشان فرمودند که شما باشید آنچه ما میخواهیم و در این صورت ما خودمان به دیدن شما می آییم.حقیقتا بعضی از عرفا ,عصاره عرفان را فرموده اندکه شما عمل کنید به آنچه می دانید و در آنچه نمی دانید احتیاط کنید که قطعا نادانسته هاتان به شما خواهد رسید.

خدایا فریاد الغوث مرا از گوشه این اتاق شنوا باش و به فریادم برس که گلویم از سوز فریادهای بی صدایم در حال سوختن می باشد.


من غصه فرشته ها رو می خورم!


داشتم فکر میکردم:

وقتی میگم  "...وَ نُصْرَتِي مُعَدَّةٌ لَكُمْ وَ مَوَدَّتِي خَالِصَةٌ لَكُمْ ..." *فرشته های روی شونه هام نمیدونن اینو جزو حرفای خوبم بنویسن یا جزو دروغ هام...

وقتی میگم " مُنْتَظِرٌ لِرَجْعَتِكُم‏..." اگه با توجه به کارهایی که کرده ام قصد نوشتن کنند؛وای بر من که چه ها خواهند نوشت از من و از گذشته من!

ای دور مانده از خود؛ به کجا چنین شتابان...

و باز غروب چه بی صدا پا به حریم تنهایی دلم می گذارد،گویی نجوایی از دور مرا به سوی خویش می خواند،به اطراف می نگرم چیزی نمیابم و چه تنها در کنج گوهرشادت نشسته ام و خیره در فضای آسمانی حرمت شده ام

از خویشتن جدا می شوم،در فرار از هیاهوی رفت و آمد زائرانت به سکوت می نشینم،

اما باز ؛نمی یابم...

پس این نجوا از کجاست،چرا دستی،دستم را نمی گیرد،چرا کسی به فریاد بی صدایم نمی رسد.

نه من اشتباه نکرده ام چرا که مطمئنم که فرمود خود حضرت در صحن نشسته بود و دست بر سر همه زائرانش می کشید

چشمانم را می بندم و دور می شوم، دور... از خود،از گناهانم،می خواهم بگذارم و بگریزم کاش می شد بدون گناه بودم و پا در حرمت می گذاشتم

اما دستی از غیب گریبان دلم را می گیرد و آهسته زیر گوشم نجوا می کند !!

ای دور مانده از خود؛ به کجا چنین شتابان...

اندکی صبر،بمان

درست آمده ای،اینجا همانجاست و من همانم